تبليغاتX
اسپرسو
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
دونوازی/2

 الان میشه امروز ولی الان میشه دیروز (رجوع شود به دونوازی 1 خط اول). قرار بود ساعت 45/9 سرخیابان عفیف آباد منتظر باشیم تا بریم...
پیانیست که وسواس عجیبی در دیر کردن داره شاهکار زد و چیزی حدود 12 دقیقه دیر کرد. این 12 دقیقه در صورتی است که ما باید ساعت 10 ملاصدرا می بودیم... یعنی در عرض 3 دقیقه...
با دو رفتیم و رسیدیم ، ولی چه رسیدنی... من خیس عرق ، نفس نفس زنون... در حالی که 5 دقیقه هم دیر رسیدیم... 
 نت ها رو گذاشتیم و شروع کردیم به زدن... بگذریم از این که حالا هی وسط نواختن جناب استاد منو متوقف می کنه که «فلانی ، نه این DO دیز شد ، فلانی اون RE بکار شد.... دهن ما سرویس شد....»
2 تا والس از شوبرت و چند تا آهنگ محلی استرالیایی تا رسیدیم به آهنگ «گل کوچک صحرایی» از شوبرت. معلوم نبود شوبرت موقع نوشتن این آهنگ چیکار کرده بود که هی پشت سر هم DO های دیز و بکار ردیف کده بود... حالا این پیانیست ما شروع کرد به توضیح دادن که فلانی کار نداره ، خیلی ساده اس و ...
اون فقط می خواست 2 تا شاسی کنار هم رو فشار بده ، ولی من باید شروع می کردم به بالا و پایین کردن انگشت... بگذریم... کار تازه داشت خوب پیش می رفت که:
«تق...تق...تق»
و منشی آموزشگاه مثل بز وارد شد...
-«آقا سازتون کوک نیست.»
- «عجیبه ولی من مطمئنم که سازمو با پیانو کوک کردم.»
- «نه ، سازتون کوک نیست ، صداش خیلی آزاردهنده است...»
و در رو بست و رفت بیرون... من هم هاج و واج از این سفاهت وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون... خانم تازه تعجب کردن که من چرا ناراحت شدم... این هم از امروز.... یعنی این هم از دیروز...

پی نوشت: پیانیست باز هم نت های سخت سوزوکی رو تمرین نکرده بود...

+ لینک
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
دونوازی/ 1

دیروز و پریروز (البته باید توجه داشت که وقتی این مطلب نوشته می شن مان امروزه و دیروز ، ولی چون فردای امروز که میشه امروزٍ امروز روی وب گذاشته می شن تبدیل می شن به دیروز و پریروز ، خب حالا هر کی گفت الان امروزه یا دیروز ، یا فردا جایزه داره) در هر صورت ، دیروز و پریروز رفتیم توی آموزشگاه موسیقی. پریروز شروع  کردیم به نواختن ترانه شادی از بتهون و چند تا دونوازی ساده از سوزوکی... نوبت رسید به یه آهنگ درست حسابی که چند تا تکنیک «کنت» و تعویض سیم از اول به سوم و از چهارم به اول داشت که شنیدیم یه چیزی گفت زررررت! حسابی متعجب شدم و نگاه به ویولون کردم دیدم خیر ، صدا از ویولون نیست ، بعد یه نگاه به دوخت شلوار و دیدم خدا رو شکر شلوار هم که سالم است...
متوجه شدم که صدا از پیانیست گروه نشات می گیره...
- فلانی این یکی آکوردش خیلی سخته نمی تونم... در صورتی که استاد یک هفته ی کامل فرصت برای تمرین داشتند ، ولی امان از کالیبراسیون...
خب ، نشد که نشد... بالاخره با صدای بلند گفتم: خب بیا اون تیکه ی بتهون رو بزنیم. 
شروع کردیم به نواختن «ترانه ی شادی» و با شرمندگی رفتیم بیرون....پیانیست قول داد که فردا چشم بسته قطعه رو می نوازه... ما هم تو دلمون علاوه بر نشان دادن انگشت سوم و گفتن یه 52005 قبول کردیم... بعدشم رفتیم از چند تا نت کپی گرفتیم و یه چیزی حدود 15 تا آهنگ جور کردیم.....

+ لینک
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
من یک قهوه چی ام
یک فنجان قهوه چقدر می چسبد ، به خصوص اگر اسپرسو هم باشد!
من نه احساس کردم که باید بنویسم ، نه نویسنده ام ، نه روانشناس ، نه جامعه شناس نه سیاستمدار. من فقط یک قهوه چی ساده هستم.
اینجا یادداشت های گاه به گاهم را می نویسم ، فعلا همین!

+ لینک